علی سان رحیمیعلی سان رحیمی، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

علی سان رحیمی

بدون عنوان

بعد رفتن همه.......روز تولد بابایی...چقد خسته بودی....فدات بشم کادویی که واسه بابا گرفتیم پیراهن و شلوار بود که از بس قایم کرده بودی کاغذش پاره شده بود..خخخخخ ...
7 بهمن 1393

14 دی تولد من/25دی تولد خاله مهسا/5بهمن تولد بابا مجتبی

تولد بابا رو با همکاری علی سانم گرفتیم چون میخواستیم سوپرایزش کنیم گفتیم خونه نیستیم اما از بعد ظهرتدارک تولد رو اماده کردیم و بابا جون اینا و عمه اینا بعد شام اومدن ولی چون زیاد شام گذاشته بودم شما درخواست کردی که عرفان و ابوالفضل اینا رو دعوت کنم و منم اطاعت امر کردم و دعوتشون کردم وقتی بابایی اومد داد زدی که تولد تولدت مبارک بابایی رو نگو که ذوق کرده بود خلاصه که تولد بابایی رو جشن گرفتیم و شما فقط دو تا بال کم داشتی برا پرواز عسلم در حال خانندگی ...
7 بهمن 1393

علی من دوباره اسباب بازی میخواد

اقا کوچولو باز یه ایده ی جدید به سرت زده وادم اهنی و چراغ خواب شلمان خواستی و بیچاره بابایی هیچ وقت نمیتونه به خواسته هات نه بگه/و رفتیم هر دوتاشم گرفتی...بیچاره ادم اهنی تو دست شما نازنین دستش شکست وچراغ خوابم شارز کنش لق شده و البته دو روزه که گرفتیم و داری گریه میکنی که باید روشن بشه و یه عکسم از کمدت گرفتیم که یه طرفش عکس مردیه که فقط فکر خوشبختی میکنه و همش غرق ارزوهاست و اخرش به جز سیگار همدمی نداره ولی یه طرفم مردیه که با تلاش و کوششش به مقام بلند رسیده و شما عاشق اون والا مقامی و از سیگارم نفرت داری. ...
12 دی 1393

اقا کوچولوی من میره مهدکودک

علی سان نازم خوشحالم که بزرگتر شدی و بهم گفتی که منو ببر مهد البته دو ترم زبان انگلیسی رو تمام کردی و چون برات خسته کننده بود دیگه ثبت نام نکردم البته خود شما هم دیگه مایل به رفتن زبان نبودی و حالا با تمایل خودت میری مهد هفته ای سه روزه تا امروز سه جلسه رفتی و خیلی دوس داری و اولین شعرتو کام یاد گرفتی افرین پسر باهوشم من کودکی تمیزم  پیش همه عزیزم ===== ...
12 دی 1393

اخر ماه محرم و صفر

اخر محرم و صفر مصادف بود با وفات امام رضا و علی اصغر اینا احسان شام داشتند و ما هم رفته بودیم کمکشون که اقا علی سان من کاری نمود که انجام نده از کوبیدن زعفران تا طی کشیدن زمین دستت درد نکنه حاج اقا قبول باشه یه کمم استراحت کن تا خستگی به در کنی ...
3 دی 1393