علی سان رحیمیعلی سان رحیمی، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

علی سان رحیمی

دیروز جمعه رفتیم ارومیه

علی سان جونم حوصلش سر رفته بود و به زبون خودش به باباش میگفت من یدونه حوصلم سر رفته که بابا مجتبی گفت بریم ارومیه یا مهاباد زود جمع و جور شدیم با عرفان اینا که بریم تازه میخواستیم راهی بشیم که علیسان اقا دستور دادن باید با ماشین خودمون بریم با ماشین اونا نریم بازممممممممممممممم دعواش با عرفان شروع شد و خدا رو شکر زود قانح شد.ساعت یک رسیدیم اول خواستیم بریم مارمیشو که گفتن پیچ هاش زیادن مردا گفتن بریم بند که با مخالفت من و خالم قرار گرفتن اخه چند بار اونجا رفتیم و خلاصه حرفمون رو کرسی  نشت و رفتیم بازار جاتون خالی بازار اروم بود و کلی گشتیم و اخرش مانتو خریدم و بعد حدس بزنین پسرم چی دید ای وای بازم................... ماشین خلاصه این د...
17 خرداد 1393

خاطره ی جلفا

دیروز که مصادف بود با رحلت حضرت امام خمینی و همه جا تعطیل بود تصمیم گرفتیم با عرفان اینا بریم شمال.اما بابایی گفت من فرداش باید کار کنم که تصمیم عوض شد و بند و بساط رو جمع کردیم  و رفتیم جلفا............ساعت یک رسیدیم و نهار رو توی پارک پهن کردیم و خوردیم بعد علیسان کوچولوی من که توی یه جا بند نمیشد از دور شهر بازی پارک رو دید و بردمش تا بازی کنه و بعدش بریم بازار یک ساعت با عرفان بازی کردن.علیسان جونم بد جوری شلوغ شدی بالای سرسره می ایستادی و نمیزاشتی بچه ها رد بشن خودتم که نگو رو سینت دراز میکشیدی و اونطوری سرسره بازی میکردی.النگ و دلنگم که یه طرفه سوار میشدی و نمیزاشتی کسی اونطرفش بشینه هر کاری کردم نتونستم از پارک بیرون بیاور...
15 خرداد 1393

عکسهای حیاط مامان بزرگ

خاله ی من داشت حیاط رو می شست که علی کوچولوی من با کمال میل این زحمت رو بر عهده ی خودش گرفت و هممون رو خیس اب کرد وووووووووووووووووووووووووو میلاد ابوالفضل العباس مبارک این گل هم تقدیم به همه ی دوست داران ان ان شیرمرد بزرگ ...
12 خرداد 1393

عکس های باغ

و اینم علیسان با پسر خالم عرفان که باغ رو رو سرشون گزاشتن ایشونم بابا بزرگ من هستن که از دست این دو وروجک در حال فرار از باغ خودش هست این عرفان از بس میخوره که همچون قویترین مردان جهان شده علی سانم عجب برای خودت دنیای قشنگی داری فدای دستای کوچیک اما پر کارت بشم ...
11 خرداد 1393

عااااااااااااااااااااااشق دوچرخت هستی

دوچرخه ات رو انا و اتا برای دندونیت خریده بودن و دوست دارم و ارزو دارم که هرکس هر خوبی در حقت کرد بر پایه ی وظیفه ی هر کس ندونی بلکه درک کنی که جواب محبت را باید با محبت داد چه مادی و چه معنوی امیدوارم معنی صداقت را جز صداقت پاسخ ندهی پسرم یاد بگیر که بدی در حق مردم/نامردی هست تو مردی و مردونه زندگی کن در کودکیت در بزرگسالیت/شغلت/ازدددددددددددددواجت قلب هیچ کسی رو هم نشکن چون شاه هم  باشی دولتمرد هم باشی نمیتوانی تکه های شکسته ی قلبی رو پیوند دهی اینم که از عکس تولد سه سالگیته که فکر میکنی چرا عکست از خودت بزرگتره  با اصرار مامانی این عکس رو بردیم اتلیه گرفتیم اما وقتی تحویلش گرفتیم بابایی بخاطر مخالفتش پشیمون شده بود ...
31 ارديبهشت 1393

خاطره ی بیمارستان

بعد یک شب طولانی صبح روز عمل شد و من وبابایی اماده شدیم که بریم بیمارستان برای بستری داشتم قران و اب حاضر میکردم که بابایی گفت ماشین کار نمیکنه......ساعت 8 باید میرسیدیم مشکل اینجا بود که ما به هیج کس نگفته بودیم که عمل شنبه هستش.مجبور شدیم که به شوهر خالم بگیم علی اصغر بگیم تا با ماشینش برسونه و بهش گفتیم اونم به کسی نگه.دستش درد نکنه اومد و رسوند.باران شدیدی میبارید و ما با تاخیر بالاخره رسیدیم.رفتیم بخش و لباس دادن و گفتن بیارین سرم رو وصل کنیم ای وای که داشتی از ترس زهر ترک میشدی منم هول کرده بودم با زحمت زیاد سرم رو وصل کردن و بابایی رفت ماشینی که شب یواشکی خریده بودیم رو اورد و کمی اروم شدی چون شما عاشق ماشینی.......قربون معصوم...
29 ارديبهشت 1393