دیروز جمعه رفتیم ارومیه
علی سان جونم حوصلش سر رفته بود و به زبون خودش به باباش میگفت من یدونه حوصلم سر رفته که بابا مجتبی گفت بریم ارومیه یا مهاباد زود جمع و جور شدیم با عرفان اینا که بریم تازه میخواستیم راهی بشیم که علیسان اقا دستور دادن باید با ماشین خودمون بریم با ماشین اونا نریم بازممممممممممممممم دعواش با عرفان شروع شد و خدا رو شکر زود قانح شد.ساعت یک رسیدیم اول خواستیم بریم مارمیشو که گفتن پیچ هاش زیادن مردا گفتن بریم بند که با مخالفت من و خالم قرار گرفتن اخه چند بار اونجا رفتیم و خلاصه حرفمون رو کرسی نشت و رفتیم بازار جاتون خالی بازار اروم بود و کلی گشتیم و اخرش مانتو خریدم و بعد حدس بزنین پسرم چی دید ای وای بازم................... ماشین خلاصه این د...
نویسنده :
مادر ناهیدو بابا مجتبی
10:27









